نامه پيرزن به خدا
-
تاریخ: 1391/9/6 ساعت: 17:24
يک روز کارمند پستي که به نامههايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي ميکرد متوجه نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامهاي به خدا !با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه اين طور نوشته شده بود: خداي عزيزم بيوه زني هشتادوسه ساله هستم که زندگي ام با حقوق نا چيز باز ن...
ملاقات ما انسان ها با خدا
-
تاریخ: 1391/9/6 ساعت: 17:23
ظهر يک روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه اي را ديد که نه تمبري داشت و نه مهر اداره پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ي داخل آن را خواند: « اميلي عزيز، عصر امروز به خانه تو مي آيم تا تو را ملاقات کنم. با عشق، خدا» اميلي...
دو دوست صميمي
-
تاریخ: 1391/9/6 ساعت: 17:22
دو دوست صميمي :احمد و محمود دو دوست صميمي بودند كه در دهكدهاي دور از شهر زندگي ميكردند. اين دو پسربچه همسايه ديوار به ديوارند و خانوادهشان به كشاورزي مشغول بودند. پدر احمد آرزو داشت كه پسرش دكتر شود تا به مردم ده خدمت كند و مادر محمود دعا ميكرد كه پسرش مهندس شود تا خانههاي ده را محكم و قشنگ ب...
تكرار زمانه
-
تاریخ: 1391/9/6 ساعت: 17:21
مردي 80ساله با پسر تحصيل کرده 45سالهاش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغي كنار پنجرهشان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ. پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصب...